برای دیر آمدنم که شاید هیچکس طعم اونو حتی برای لحظه ای حس نکرد دلیل دارم وشاید ندارم .
مثل همیشه پر از حرف نگفته ام و باز مثل همیشه توان اینکه اونارو بگم ندارم فقط......
دو سال گذشت
دو سال که با همه تلخیاش هنوزم دوسش دارم
نمیدونم کی میتونه بفهمه جدا شدن از اونائی که ازشون نفرت داشتی و در عین حال تمام ثانیه هاتو میساختن
جدا شدن از گوشه های تنهائی که فقط مرهم دردات بودن
جدا شدن از نامردائی که دوسشون داشتی و اونا ..........
جدا شدن از اونهمه خاطره...
چه طعم تلخی داره...........
دیگه هیچ ثانیه ای بی غم نمیتونمپیدا کنم
دیگه از اون روزای بی خیالی و بدون استرس خبری نیست
از حالا به بعد منم و یه سرنوشت که به نظر میاد خدای مهربون داره بد جور رقمش میزنه......
نمی دونم شایدم درک من اونقدر پائینه و نمیتونم حکمت خدا رو درک کنم........
تازکیا بودن در اون محیط و حالا این محیط بهم یاد داد که دیگه من به تنهائی مهم نیستم
حالا باید به فکر دیگران باشم
دیگه مهم نیست که من ناراحت بشم مهم اینه که بقیه دلخور نشن
مهم نیست من چی می خوام مهم اینه که بقیهاز من چی میخوان..........
وای
وای
وای
بیزارم از این دنیای دروغین که حالا خودمم توش غرق شدم
بیزارم از خودم
از ثانیه هام
از بیهوده بودنم.........
یکی نیست بهم بگه چی داره به سرم میاد
من میترسم
از درون تاریک خودم
یکی نیست بهم بگه از کجا می تونم یه شعله ی کم پیدا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جائی که هیچ هم نفسی نیست تا شونه هاش تکیه گاه اشکات باشه
امروز و این ثانیه ها دردناک ترین لحظه هاست برای منی که
باید از تمام دلبستگی ها و خاطره های دیروز و دیروزها دل ببرم
نمی دانم شاید برای تحمل همین دردها و غم هاست که پا به این دنیای بیرحم
گذاشتم...
توان تحمل اینهمه نامهربانی برایم سخت است- وقتی به این می اندیشم که حتی تنها
کسی که می تواند یاور لحظه هایم باشد نیز سراغی از من و دلتنگی هایم
نمی گیرد....
وقتی به این می اندیشم که او که دل نوشته هایم از اوست نیز نمی تواند مرهم دل تنهایم
باشد-

تنها به هوای اینکه شاید ذر ازدحام سایه ها عشق را نثار وجودی سازی
که سایه سایه در پناه نا آشنای سکوتت
در جستوجوی تو تبدیل به سایه ای شد از جنس غم
غریبه!
این همه غربت را بدون تصور مهربانی تو چکونه به پایان برم............؟
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت، سکوت را در شب
شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبائی اش و زیبائی اش را به خاطر تو
دوست دارم..........
من دنیا را به خاطر خدایش، خدائی که تو را خلق کرد
دوست دارم.........
( تمام ابرها را به خاطر نبودنت خواهم گریست
و اگر روزی تو را نیابم، به حرمت عشق ،
به حرمت لحظه های قشنگ با هم بودن،
نه عشقی دیگر را تجربه خواهم کرد
و نه دوست داشتنی دیگر...............

دوباره قطره های دلتنگی ، آروم آروم روی قلبم پا میذازه
نه ،جرئت اینکه بخوام حرفی بزنم و نه توانائی اینکه بتونم غم دلم رو بنویسم
وقتی به جائی میرسی که به جای زندگی در آرامش در خلا زندگی کنی ، وقتی تمام عمرتو اسیر سکوت و غم باشی
وقتی حتی جائی پیدا نکنی که واسه ی دلتنگی هات اشک بریزی
دیگه زندگی چه معنی می ده؟
یعنی میشه بهش زندگی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟

مثل پائیز پر دردیم
رنگ آفتابو ندیدیم
تو خزون سرد سردیم
مثل بارون زمستون که میباره توی ایوون
سر رو دوش هم گذاشتیم
شب و تا صبح گریه کردیم
من و تو سرخورده ی عشق
هر دو جون سپرده ی عشق
از بد دست زمونه ما شدیم دل مرده ی عشق
من و تو غمگین و خسته
هر دوتامون دل شکسته
دو کبوتر اسیریم
گوشه ی قفس نشسته
سرنوشتمون یکی بود،دو تا سرگردون عاشق
غصه خوردیم هر شی و روز واسه دنیای شقایق
دست بیرحم زمونه ما رو از همدیگه دور کرد
دلای عاشق ما رو زندگی ،زنده به گور کرد
آرزوی یکی بودن واسه ما نقش بر آبه
از فراق هم شکستیم ،عشق برامون یه عذابه
ادامه مطلب
منم و تنهائی منم و ویرانی
منم آن زنده به گور که روم گور به گور
منم آن رانده ز شهر،که روم شهر به شهر
اره من در به درم،خانه به دوش
روزگاری سر و سامانی بود
دل شاد و لب خندانی بود
دل من بسته به فردائی بود
تا به کی داد بزنم؟ تا به کی فردای محال؟
پیش کی زار بزنم،پیش چند تا کر و لال؟
اره من خوب می دونم روز مرگم میرسه، هر چقدر داد بزنم : شب تارم کجائی؟
روزگارم کجائی؟ حال زارم کجائی؟ انتظارم کجائی ؟
شب تاری ندارم ،روزگاری ندارم،حال زاری ندارم،انتظاری ندارم.


